تولد تلخ
سلام عزیز دلم 2 این ماه شش ماهت تموم شد و وارد ماه هفتم شدی عزیزم دیگه میتونم بهت فرنی بدم متاسفانه فقط روز اول خوب فرنی خوردی و دوست داشتی ولی از روز دوم دیگه نخوردی و هر قاشقی که بهت میدم تو دهنت نگه میدار یو قورت نمیدی گاهی هم میخوای بالا بیاری
راستی بردیمت واکسن شش ماهگیت رو هم زدی خوشبختانه اذیت نشدی و فقط موقع آمپول گریه کردی با اخم به خانم پرستاری که واکسنتو زد نگاه میکردی
قدت 70 سانت بود وزنت هم 9 کیلو 750 گرم و دور سرت 44 سانت خدا رو شکر رشدت خوب بود
متاسفانه 4 بهمن که تولد من بود و بابایی حسابی برنامه ریزی کرده بود که تولدمو جشن بگیره کیک و شیرنی و کادو گرفته بود به من زنگ زد گفت ار اداره مرخصی بگیر اولش فکر کردم بخاطر تولدم میگه گفتم که نه نمیتونم مرخصی بگیرم ولی خیلی اصرار کرد و دیدم خودش اومد اداره رفت با مسئول اداری صحبت کرد از این رفتار بابایی خیلی متعجب شدم فهمیدم که اتفاقی افتاده وقتی ازش پرسیدم چی شده بگو نکنه اتفاقی افتاده با بغض گفت متاسفانه داییت فوت شده اون لحظه شکه شدم و هیچی نگفتم فقط راه افتادیم و رفتیم سمت خونه داییم خیلی شوکه شدم اخه شنیده بودم زمین خورده و پاش ترک ور داشته مگه میشه بخاطر ترک پا ... ولی ظاهرا سکته کرده بود طفلی زنش بارداره خیلی براش ناراحتم دایی جونم چقدر ناقافل ترکمون کردی روحت شاد
خدایا به خانمش و مادربزگر و بقیه صبر بده 
عکس دایی جون تو بیمارستان بعد از گچ گرفتن پاش

عکسای امیر مهدی هم تو ادامه مطلب هست

اولین فرنی خوردن امیر مهدی

امیر مهدی تو حموم که عاشق حمومه

امیر مهدی تو روروئک

راستی کادو تولد من یه پلاک زنجیر بود که بابایی زحمت کشیده بود




تولد تلخ
